شیراز در دورهٔ حافظ اگرچه وضع سیاسی آرامی نداشت؛ اما مرکزی بزرگ از مراکز علمی و ادبی ایران و جهان اسلام به شمار میرفت و پناهگاه فرهنگ ایرانی همزمان با حملهٔ مغول بود و حافظ در این شهر میتوانست در محافل ادبی و عرفانی حضور یابد و به امور دیوان و ملازمت شغل سلطان بپردازد و «وظیفه» (مستمری) دریافت کند. به همین جهت در شعر او نشانههای فراوانی از مصاحبت با شاهانی چون ابواسحق اینجو (مقتول به سال ۷۵۸ هـ. ق)، شاه شجاع (متوفی به سال ۷۸۶ هـ. ق.) و شاه منصور (متوفی ۷۹۵ ه. ق.) و ارتباط با پادشاهان جلایری در بغداد و رجال بزرگ معاصر چون حاجی قوام الدین محمد صاحب عیار، کلانتر شهر شیراز و وزیر شاه شجاع (متوفی ۷۵۵هـ. ق.) و فرمانروایان بنگال دکن دیده میشود.
اگرچه حافظ به قصد سفر به دکن، به هرمز رفت، ولی در آنجا از ادامهٔ سفر منصرف گشت و سفری نیز به یزد داشت؛اما از اقامت در آنجا خسته شد و به شیراز بازگشت. این امر نشان میدهد که او از گوشهگیری و تسلیم خود به عوالم تخیلات شاعرانه و البته حضور مداوم در شیراز، بیشتر لذت میبرده است.
دلا، رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیمِ روضهٔ شیراز، پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مَکُن درویش که سیرِ معنوی و کُنج خانقاهت بس
تاریخ وفات او را سال ۷۹۱ یا ۷۹۲ ه. ق نوشتهاند. حافظ را در «گلگشت مصلی» که مأوا و محل گشت و تفرج او بود، به خاک سپردند.
مهمترین نکتهای که در مقدمهٔ محمد گلندام بر دیوان حافظ مییابیم، اشاره به حاضر شدن حافظ در درسگاه قوامالدّین عبداللّه و نیز محافظت حافظ بر درس قرآن و ملازمت او بر تقوی و احسان و تجسس او در دواوین شعر فارسی و عربی است. با توجه به تخلّص حافظ و ابیاتی در خلال شعرهای او و توضیحات محققان به طور قطع میتوان دریافت که حافظ قرآن را از حفظ داشته و با روایات مختلف آن آشنا بوده است.
و از میان استادان عصر، بیتردید محضر قوامالدین عبدالله مشهور به «ابن فقیه نجم» را درک کرده است؛ از طریق مطالعهٔ «کشفالكشاف» سراجالدين ابوحفص عمر در تفسیر قرآن دست داشته؛ با حکمت و الهیات آشنایی داشته؛ در فنون ادب و بلاغت، اشراف داشته؛ صرف و نحو عربی را به خوبی میدانسته و بر زبان و شعر عربی چنان که محمد گلندام جامع دیوان او اشاره میکند و از مُلَمّعات او و از اشارهٔ او در بیت «اگر چه عرضِ هنر، پیش یار بیادبیست / زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست» بر میآید، تسلط داشته است. به علاوه، استفادهٔ بجا از برجستهترین و زیباترین مضامین بسیاری از نویسندگان و شاعران گذشته از رودکی گرفته تا شاعران همعصر در خلال غزلهای او حاکی از دانش بسیار عمیق و حضور ذهن شگرف و قوت حافظهٔ بینظیر اوست. علاوه بر این، حافظ به موسیقی ایرانی تسلّط کامل داشته است. از آنجا که بسیاری از موسیقیدانان و آوازخوانان لقب «حافظ» داشتهاند، این آشنایی از تخلّص ایهامآمیز او پیداست و در سرشاری شعر او از انواع موسیقی، بسیار مؤثر بوده است
عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ قرآن زِ بَر بخوانی در چهارده روایت
زندگی حافظ در قرن هشتم قمری در شیراز سپری شد. شیراز از معدود شهرهایی بود که به تدبیر اتابکان فارس از دو حملهٔ مغول، چنگیز در ۶۱۶ق. و هولاکو در ۶۵۱ق. در امان ماند و از مراکز بزرگ علمی و ادبی دورهٔ مغول گردید. بعد از مرگ آخرین پادشاه سلسلهٔ ایلخانیان، ابوسعید بهادر خان، سرداران مقتدر او از هر گوشهای سر برآوردند و دعوی حکومت کردند؛ از آن جمله سلسلهٔ آل اینجو بودند. آخرین پادشاه این سلسله، ابواسحاق اینجو معروف به شاه شیخ ابواسحاق است. شاه شیخ ابواسحاق، به تشویق و پرورش اهل فرهنگ بها میداد و جمعیتی از علما و ادبا و شعرا در دربار او رفتوآمد داشتند. دورهٔ جوانی خواجه حافظ شیرازی هم در ایام این پادشاه بود و او با شاه شیخ ابواسحق روابط نیکویی داشت.
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت منزل بود
راستی خاتم فیروزهٔ بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود!
دورهٔ آباد و آرام ابواسحاقی خیلی زود تمام شد. این ابیات را حافظ دربارهٔ مرگ او و فروپاشی سلسلهٔ آل اینجو گفته است. امیرمبارزالدین محمد، از سلاطین آل مظفر و بنیانگذار این دومان بود که توانست با شکست شاه شیخ ابواسحاق اینجو، بر فارس مسلط شود. او حاکمی خونریز، متعصب و ظاهرپرست درمسائل دینی، حریص بر گرفتن شهرها، تندخو، بدزبان و سختگیر بوده است. در دورهٔ او دربارهٔ رعایت ظواهر شرعی، بسیار سختگیری میشد. به همین خاطر، خیلیها از ترس او ظواهر شرع را رعایت میکردند؛ در نتیجه بازار ریاکاری در جامعه داغ بود و هر که بیشتر تظاهر میکرد، اوضاع بهتری داشت. حافظ دربارهٔ این دوران چنین سروده:
اگرچه باده فرحبخش و باد گلبیز است به بانگِ چنگ، مخور مِیْ که محتسب تیز است
صُراحـیای و حریفـی گرت به چنگ افتد بــه عقل نــوش کــه ایــــام فتنـهانگیــز است!
در آستیـــنِ مرقّــع، پیالــه پنهــان کــن کــه همچو چشم صراحـی، زمانه خونریز است
بـه آب دیــده بشوییــم خرقـههــا از مِـیْ کــــه مـوســمِ وَرَع و روزگـــارِ پــرهیـــز است
روح حساس و منتقد حافظ، ظلمت موجود در اجتماع را برنمیتابید و در اشعار خود بارها و بارها به جریان ریاکاری در این دوران، تاخته است. از آنجا که به دلیل اختناق حاکم، نمیتوانست نامی از امیر مبارزالدین محمد در اشعارش ببرد، از او در غزلیاتش با عنوان «محتسب» یاد کرده است. حافظ در این دوره، دوباره متولد شد؛ او سر خم نکرد، شکست نخورد و از گفتن حرفش دست برنداشت. فکر کرد چطور با طعنه بگوید که هم گفته باشد و هم گیر نیفتد. اوضاع سیاسی و اجتماعی آشفتهٔ این دوره، محک درونی و صیقلدهندهای برای روح و زمینهٔ مبارزهاش شد.
نوبت و وقت امیرمبارزالدین محمد هم گذشت. پسرش شاه شجاع، او را کور کرد و خودش حاکم شد.
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند وز مِیْ جهان پر است و بت میگسار هم!
ســروران را بــیسبـب میکــرد حبـس گردنــان را بــیخطــر ســر میبــریــد
عاقبـــت شیــــراز و تبریــز و عــراق چــون مسخّـــر کـــرد وقتـــش دررسیــد
آن که روشـن بُـد جهــانبینــش بــدو میــل در چشــمِ جهــانبینــش کشیـــد!
تمام مورخان همعصر شاهشجاع، او را به سبب رعایت جانب ادبا و علما و برخورداری از فضل و دانش و خط خوش و فصاحت و حافظهٔ قوی و تسلط بر نظم و نثر فارسی ستودهاند. دورهٔ نسبتا طولانی حکومت شاه شجاع (۲۶ سال)، دورهٔ اوج سخنوری و پختگی اندیشهٔ حافظ است و او بارها در غزلیات خود، از شاه شجاع به نیکویی یاده کرده است.
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دورِ شاه شجاع است! مِیْ دلیر بنوش!
جبین و چهرهٔ حافظ، خدا جدا مَکُناد ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع
اطلاعات واقعاً درست دربارهٔ زندگی حافظ بسیار محدود است!
آنچه در تذکرهها و کتابهای تاریخی عصر حافظ و نزدیک به عصر او دربارهٔ اصل و نسب و زندگی او آمده است، به قدری محدود و اندک و غیرقابل اعتماد است که میتوان گفت ما از بزرگترین غزلسرای زبان فارسی تقریباً اطلاعی نداریم. بیشترین و با ارزشترین منبع موجود دربارهٔ زندگی حافظ و نیز قدیمترین آنها همان اطلاعات مختصری است که از مقدمهٔ محمد گلندام، اولین گردآورندهٔ دیوان حافظ و دوست و معاصر او، میتوانیم به دست آوریم. در کتابهای تراجم احوال شاعران مانند «نفحاتالانس» جامى و «تذكرةالشعراء» دولتشاه سمرقندی که هر دو در حدود صد سالی بعد از حافظ پدید آمدهاند، مطلب قابل توجه و مستندی دربارهٔ او نیست جز این که او در سال ۷۹۲ه.ق. یا ۷۹۴ ه.ق.در گذشته است و او را «لسانالغیب» گفتهاند و بیشتر دربارهٔ حال و صفات و شعرش به تعارف و مبالغه سخن گفتهاند و کسانی که بعد از آنها آمدهاند، یا کم و بیش همان مطالب را تکرار کردهاند یا مطالبی گفتهاند که به هیچ وجه قابل اعتماد نیست؛ مثل مطالبی دربارهٔ پدر و مادر او، وضع زندگی و معاش آنها و عشق او به دختری به نام «شاخ نبات» و... .
با آن که حدود صد سال از سعدی، صد و بیست سال از مولوی، دویست سال از خاقانی، سیصد سال از ناصرخسرو، چهارصد سال از فردوسی و پانصد سال از رودکی جوانتر است؛ اما از همه بینشانتر مانده... آیا واقعاً مادرش کازرونی و پدرش از اهالی کوهپایه و تاجر بوده است؟ دقیقاً چه زمانی به دنیا آمده است؟ کودکی را چگونه گذرانده؟ روزگار را چطور؟ شاخ نبات که بوده است؟ آیا این افسانهها که دربارهٔ او میگویند درست است؟ به راستی چه وقت و چند بار و با که و یا کیان ازدواج کرده است؟ و چند فرزند داشته؟ و پرسشهای بیشمار دیگر که همه بیپاسخ مانده و هر کس به فراخور حال و خیال خویش پاسخ آن را فراهم میآورد، خود میگوید:
میدهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد که دلِ نازکِ او، مایل افسانهٔ کیست؟
حافظ برای ما یک جور اسطوره است؛ اگر چه بسیار نامدار است، اما نشان دقیقی ندارد؛ مثل سیمرغ و مگر از سیمرغ هم مثل حافظ، بیش از این میدانیم؟
منابع:
- مدخل «حافظ»، نویسنده: تقی پورنامداریان، دانشنامهٔ زبان و ادبیات فارسی (جلد دوم)، ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، تهران (۱۳۸۶)
- کتاب «حافظ و پیدا و پنهان زندگی (مروری در شعر، زندگی و اندیشههای حافظ)» نویسنده: دکتر منصور رستگار فسایی، ناشر: سخن، تهران (۱۳۸۵)
- مقالهٔ «زندگینامهٔ حافظ در آیینهٔ شعر او»، نویسنده: سیدعلی موسوی گرمارودی، مجموعه مقالات نخستین یادروز حافظ، ناشر: بنیاد فارسشناسی، شیراز (۱۳۷۷)