حافظیه امروز، نتیجهی چندین سده «یادکرد»، «ساختوساز»، «ویرانی» و «بازخوانی» است؛ گویی هر دوره از تاریخ شیراز، چیزی از فهم خود نسبت به حافظ را بر این خاک گذاشته و رفته است.
آنچه اکنون میبینیم، تنها یک بنا نیست؛ روایتی لایهلایه است از نسبتِ ایرانیان با شعر، زیارت، باغ و معنا در درازنای تاریخ.
شیراز قرن هشتم هجری قمری در میان دروازهها و دیوارهای بلند خود جاییست برای رشد شاعری که سالهاست در حافظهٔ مردم این دیار حضوری دیگرگونه دارد. در پشت این دیوارها با فاصلهای نه چندان دور، باغهای سرسبز شیراز با نام گلگشت مصلی شناخته میشد. گلگشت بود چرا که مردم در این فضای سرسبز به گشت و گذار و تفرج میپرداختند و مصلی بود به این روایت که نماز عید قربان و نماز عید فطر در این زمین خوش آب و هوا به جای آورده میشد.
درختان سرسبز گلگشت مصلی به واسطهٔ همین آب رکنآباد سیراب میشدند. آب رکنآبادی که از منطقهٔ رکنآباد شروع میشد و حلقه حلقه، قنات قنات، به زمین گلگشت مصلی میرسید. رکن الدوله دیلمی از امرای آل بویه، در قرن هفتم هجری قمری این قنات را به مردم شیراز و به طبیعت این شهر هدیه داد
بر سر تربت ما چون گذری همّت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی در همین سالها در شیراز نفس میکشید و زندگی میکرد و عشق میورزید و شعر میسرود، شاعری آزاداندیش که با ریا و دورویی طبقهٔ حاکم، مبارزه میکرد. همین مبارزهٔ اجتماعی حافظ و نگرش متفاوت او به جهان بود که روایتی عجیب را در مورد خاکسپاریاش به ارمغان آورده است؛ حافظ در «دارالسلام» یا «دارالسلم»، قبرستان اصلی شهر که به نام هزار شهید (محل دفن هزار تن از اولیاءلله) شناخته میشد، به خاک سپرده نشد. برخی میگویند به دلیل علاقهٔ شخصی حافظ به منطقهٔ گلگشت مصلی، او را در دارالسلام خاک نکردند و به آنجا بردند؛ اما برخی باور دارند فقهای متعصب زمانه به دلیل اندیشههای متفاوت حافظ، اجازهٔ دفنش در دارالسلام را ندادند و به ناچار، حافظ را در گلگشت مصلی به خاک سپردند.
دقیقاً روشن نیست در زمان وفات حافظ، گلگشت مصلی قبرستان کوچکی در خود داشته که پیکر حافظ را هم در آنجا دفن کردند یا این منطقه، بعد از خاکسپاری حافظ و به واسطهٔ نام نیک و بلند او به آرامستان بزرگان و شعرا و عرفا مبدل شده است.
به هر حال حدود ۶۵ سال بعد از آن که حافظ را در اینجا به خاک سپردند، محمد یغمایی که وزیر حاکم وقت فارس بود، مقبرهای بر خاک حافظ بنا کرد. از آن مقبره چیزی در دست نمانده جز خاطرهای که در کتابهای تاریخی ثبت شده است. از همان آغاز، مزار حافظ به تدریج به مکانی برای رجوع اهل دل و دوستداران شعر بدل شد؛ مکانی نه با شکوه رسمیِ مقابر سلطنتی، بلکه با نوعی حرمتِ مردمی و فرهنگی. گویی از اینجا به بعد بود که شیرازیها عزیزان خودشان را در کنار خواجهٔ اهل راز به خاک سپردند و اینجا آرام آرام تبدیل به قبرستان بزرگ شیراز شد؛ جایی برای دفن شعرا، بزرگان، و عرفایی بزرگ، و مردمانی از جنس نور و روشنی...
در گذشت سالیان، افراد زیادی بنای اکنون حافظیه را با دید خود ساخت و پرداختی تازه زدند، مثل زمانی که شاه عباس صفوی در قرن دهم هجری قمری دستور ساخت مقبرهٔ فاخر بر خاک حافظ را صادر کرد، یا آن زمان که نادرشاه افشار در گذر از این دیار دستور به مرمت و بازسازی سازهٔ شاه عباسی داد. از آنچه در دل تاریخ و در این دوره بر مزار حافظ، ساخته شده است، چیزی در دست نمانده است.
اگر بخواهیم یک فصل را «قوامبخشِ» حافظیهٔ پیش از دوران معاصر بدانیم، آن فصل بیتردید زندیه است. در دورهٔ وکیلالرعایا کریمخان زند، مزار حافظ، سامان تازهای گرفت: ایوانی با چهار ستون سنگی ساخته شد. در دو طرف ایوان، دو تالار برای دراویش به پا شد که از آن به درویشخانه یاد میکردند. امروزه گلهای رنگ و رو رفتهٔ چهار ستون میانهٔ این ایوان، تبلوری از شکوه نقاشیِ بر سنگ در معماری دورهٔ زندیه است. در همین دوره، سنگ مزار مرمرین حافظ هم نصب شد؛ این پارهسنگ فاخر به دستور کریمخان زند از مراغه به شیراز آورده شد، نیمی از آن تبدیل به منبر مسجد کریمخان شد و نیمی دیگر را بر خاک حافظ گذاشتند و به خط زیبای آقای آقاسیبیگ افشار آذربایجانی، غزلی نغز از حافظ را در میان آن حک کردند.
زندیه به حافظیه، نوعی «جایگاه شهری» بخشید؛ جایی که هم زیارتگاه بود و هم تفرجگاه. به این ترتیب، آرامگاه حافظ کمکم به یکی از مکانهای مهم حضور و گردهمایی مردم در شیراز تبدیل شد.
در دورهٔ قاجاریه هم تغییرات اندکی در بنا داده شد؛ از جمله آن که ضریحی فلزی بر مزار حافظ گذارده شد و بنای آرامگاه قاسمخان والی و مقبرهٔ خاندان قوام، بنا نهاده شد. در اواخر این دوره، قبرهای بلند و فراوان این قبرستان، برداشته شد و زمین اطراف مزار حافظ، مسطح گشت.
در بین سالهای ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۶ هجری شمسی، علیاصغرخان حکمت شیرازی (وزیر معارف وقت)، به همراه سرلشگر علیخان ریاضی (ریاست معارف استان فارس) و علی سامی (شخصیت موثر و فعال محلی) و با دعوت از آندره گدار (معمار و باستانشناس و ایرانشناس بنام فرانسوی) تصمیم به طراحی بنای اکنون حافظیه گرفتند. رمزگشایی از معماری آرامگاه حافظ که حاصل همکاری معنوی این افراد با محوریت آندره گدار است، مشابه رمزگشایی از اشعار لسانالغیب است؛ به نحوی که میتوان گفت انگار معمار و معماریِ آرامگاه، هماهنگ با شعر حافظ، شعری برای شاعر سرودهاند. حافظ در حافظهٔ ایرانیان، شاعرِ «تضادهای زیبا»ست: هم عارف است و هم رند، هم منتقد ریا و هم عاشقِ آسمان.
همین چندوجهی بودن، در شکلگیری فضای حافظیه نیز اثر گذاشت؛ فضایی که باید هم «زیارتی» باشد، هم «باغی»، هم «نشستگاه» و هم «مکانی برای مکث و فکر». گدار در حافظیه، « معماریِ کلام » را اجرا کرد و با الهام از ساختار شعر حافظ و ادبیات عرفانی ایران، فضایی ساخت که نمودار «معماریِ حس و معنی» است؛ مکانی که در آن، باغ و سنگ و آب، زبانِ شعر را به زبانِ معماری ترجمه میکنند. حافظیه در طول تاریخ بارها دگرگون شد، اما هرگز از «دلِ شیراز» بیرون نرفت. از نخستین نشانگذاری بر مزار در سده نهم هجری، تا ساماندهی زندیه و نهایتاً تجسم مدرنِ طرح گدار، این مکان پیوسته بازتعریف شده است؛ زیرا حافظ در فرهنگ ایرانی، حضوری زنده دارد و حافظیه، خانهای است که این حضور را در معماری، باغ، آب، نور و سکوت نگه میدارد.